
![]() |
![]() |
|
| یک جمع دوستانه |
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 مهر1388ساعت 3:28 بعد از ظهر توسط لیلا |
|
|
یه چیزی رو وقتی داریم قدرشو نمی دونیم ، ولی وقتی از دستش میدیم تازه میفهمیم که چقدر میخواستیمش ...! تادیروز که روزه بودم کلی غر می زدم که خسته شدم دیگه ، ولی امروز که روزه نیستم احساس می کنم یه چیزی کم دارم ، میخوامش ... ! کانال رو عوض کنم و از پرنیان هم براتون بگم : پرنیان جدیدا از "لولو درازه " حساب میبره . لولو درازه یه لولوی درازیه که خواهرم با چادر درست کرده و خیلی دراز و وحشتناکه ( در عین حال خنده دارهم هست ) . پرنیان هم مدام توی خونه راه میره و با اون نوک زبون شیرینش میگه : " لولو ددازه منیان گذا میخوله ، لولو ددازه منیانو نخولی" ( ترجمه : لولو درازه پرنیان غذا میخوره ، پرنیانو نخوری ) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 9:56 قبل از ظهر توسط لیلا |
|
|
سلام . از همه دوستای عزیزم تقاضا دارم یک پیامک حاوی نام خودشون برام ارسال کنند تا بتونم دفترچه تلفن گوشی جدیدم رو راه اندازی کنم . با بلایی که سرگوشی قبلیم اومد( توضیح در پست قبلی ) الان موندم آس و پاس و هیچ شماره ای رو هم در دفتر تلفن مغزم ندارم ، متاسفانه !!! لطفا کمک ...
F1 F1 F1 F1 F1 F1 F1 F1 F1 F1 |
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 شهریور1388ساعت 10:9 قبل از ظهر توسط لیلا |
|
|
سلام . خیلی وقته این ورا آفتابی نشدم . به دلیل حجم بالا و ترافیک کاری ناشی از ثبت کتابهای نمایشگاه کتاب و وقایع وابسته به اون مدتیه که سرم حسابی شلوغه و وقت وب گردی ندارم . اومدم اهم اخبار رو بگم و برم . شما هم برام اخبار جدید رو کامنت کنید !!! نی نی ناز لیلا.ر در ۲۰ مرداد ۸۸ بدنیا اومد . اسمش هم آرمیتا جونه . امروز تولد آزی عزیزمه . تولدت مبارک . راستی پرنیان موبایلمو انداخته بود توی ماشین لباسشویی. منم که متوجه نشده بودم لباسهارو ریختم و ماشینو روشن کردم . گوشیم کلا به ملکوت اعلی پیوست !!!!!!!!!!! فعلا همه مسیرها به من مسدوده به غیر از این وبلاگ ! ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 9:53 قبل از ظهر توسط لیلا |
|
|
مهرماه 1378 که برای شروع سال دوم دانشجویی دوباره به دانشگاه و خوابگاه برگشتیم ، انجمن اسلامی دانشکده توی نمازخونه، فیلمهایی از 18 تیر برامون پخش کرد که هیچ بنی بشری ندیده بود و ندید هم ! صحنه هایی آزار دهنده از شکنجه بچه های کوی ، غلتوندن دانشجوهای مجروح روی انبوهی از شیشه های شکسته ( که یکیشون میگفت توی همه بدنم شیشه خرده فرو رفت ، حتی ... ) ، پایین انداختن چند دانشجو از تراس ( به شهادت هم اتاقی های گریانش ) ، فرار چند تا از مجروحین از نرده های پشت کوی که به بزرگراه چمران راه داشت ( میگفتن با حال زار حتی جرات رفتن به بیمارستان شریعتی که چند صد متر اون طرف تر بود رو هم نداشتیم ) ، اتاقهای خونین ، جزوه های پاره پاره و . . . اون روزتوی نمازخونه دل همه به درد اومد و اشک همه جاری شد . و این چند روز دوباره تکرار اون قصه تلخ . . . جالبه که باز هم مثل همون روزا دارن دنبال این میگردن که : " چه کسی اجازه ورود به کوی دانشگاه رو صادر کرد؟؟؟؟؟؟؟؟ " حتما دوباره میخوان مثل سردار نظری رو سرش گل ( گاف رو با ضمه بخونید !!!) بریزن . . . !!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 9:12 قبل از ظهر توسط لیلا |
|
|
بخشی از بیانیه مهندس موسوی منو به خاطرات وحشتناک ۱۰ سال پیش برد ، وقتی من دانشجوی سال اول در دانشگاه تهران بودم ...
" اگر با مسببین جنایت کوی دانشگاه در 18 تیر 1378 به گونه ای مناسب و قانونی برخورد می شد امروز شاهد تکرار آن فجایع در ابعادی وسیع تر و وارونه جلوه دادن واقعیتها به گونه ای جسورانه تر نبودیم. " |
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 تیر1388ساعت 9:31 قبل از ظهر توسط لیلا |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 تیر1388ساعت 8:38 قبل از ظهر توسط لیلا |
|
|
قدیمترا ، که حکومت نظامی میشد منظور و هدفشون این بود که مردم کمتر باهم ارتباط برقرار کنن. (بنا به دلایلی ) ، الانم که ۴ روزه از اس ام اس خبری نیست ، سرعت اینترنت به شدت پایینه ، حتی یه شماره تلفن ثابتم به زور میتونی بگیری ( مخصوصا تهران رو ) ، ... ( بازم بنا به دلایلی !) ، اینم یه جور حکومت نظامیه !
دوره زمونه همه چیش عوض شده ، همه چیش پیشرفت کرده...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 11:42 قبل از ظهر توسط لیلا |
|
|
تا الان ۲۸ میلیون رای شمارش شده رسما اعلام شده . مجموع آرائ ۴ نفردقیقا با مجموع کل آرا میخونه !!!!!! چطور میشه توی ۲۸ میلیون رای یدونه رای باطله یا سفید هم نباشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یا چطور میشه که سالهای پیش با همین روند ، شمارش تا فردا شبش طول می کشید ولی این دوره تا ساعت ۱۰ صبح ( ظرف ۱۰ ساعت ) همه چی تموم بشه ؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 خرداد1388ساعت 9:0 قبل از ظهر توسط لیلا |
|
|
نمی خواستم وارد بحث انتخابات شوم ، ولی نتونستم توی دلم نگه دارم : آدمی به بی ادبیاتی احمدی ن ژ ا د توی عمرم ندیده بودم . احساس می کنم حرفایش نشسته است . . . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 خرداد1388ساعت 8:58 قبل از ظهر توسط لیلا |
|
|
سلام . توی نی نی سایت یه مسابقه شکار لحظه ها گذاشتن که موضوع این هفته اش " خنده " است . لینکشو براتون میذارم برید ببینید تا یه کم دلتون وا بشه http://www.ninisite.com/discussion/thread.asp?threadID=12371 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط لیلا |
|
|
سلام . منو عاطفه و معصومه و مریم ۴ سال باهم توی اتاق ۳۱۴ فاطمیه ۲ کوی دانشگاه تهران زندگی کردیم . نمی دونم چرا یهم یادشون کردم . شاید خواب دو سه شب پیش منو وادار به نوشت این پست کرد . ما ۴ تایی دانشجوی دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه تهران ورودی ۷۷ بودیم . الان بعد از گذشت هفت هشت سال از فارغ التحصیلیمون هرکدوم یه گوشه از ایران سرگرمیم . اما به یاد هم هستیم . از بزرگ به کوچک مینویسم : عاطفه الان کارمند دانشگاه پیام نور ساریه . با یکی از همکاراش عقد کرده و اونجوری که میگه عروسیشون ۸/۸/۸۸ هست . عاطفه به همون لیسانس روانشناسی بالینی از دانشگاه تهران بسنده کرد . معصومه کارمند بهزیستی کاشانه . با یاشار که تربیت بدنی دانشگاه تهران میخوند ازدواج کرد . الان یه ۲ ماهی از عروسیشون میگذره . البته معصومه فوقش ( علوم تربیتی کودکان استثنایی) رو هم از دانشگاه توانبخشی تهران گرفت . ایول داره ! منم که معرف حضور هستم. در حال حاضر کارمند دانشگاه آزادم . ازهمه عجول تر بودم . تیر ۸۲ با یکی از اعضای انجمن دانش آموختگان شهر خودم ! ازدواج کردم که ثمره شیرینش یه دخمل ۱ سال و نیمه به اسم پرنیانه . منم به همون لیسانس کتابداری از دانشگاه تهران بسنده کردم . و اما مریم، که کارمند ثبت احوال مینو دشته . با پسر خالش عقد کرده و عروسیشون هم تابستونه امساله . مریم هم به همون لیسانس علوم تربیتی - مدیریت آموزشی از دانشگاه تهران بسنده کرد . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط لیلا |
|
|
سلام . تصمیم گرفتم یه برگ از دفتر خاطرات دخترمو که توی بخش خاطرات نی نی سایت هست رو بکنم و برای شما اینجا بذارم . هر هفته خاطرات پرنیانو توی این قسمت براش می نویسم تا وقتی بزرگ شد بخوندشون و بفهمه که چه مامان آپ تو دیتی داشته !!!!!!!!!!!! گل پري من ! ببخشيد كه چند وقتيه برات ننوشتم . امروز اومدم سنگ تموم بذارم . قربون اون نوك زبونت كه هر چي ميگم دست و پاشكسته تلفظ ميكني . كلماتي كه پرنياني من ميگه مثل : بابايي ، مامان ، باباجي ( باباي باباش ) ، عمو ، عمي ( عمه ) ، ممو ( بابا محمود، باباي خودم ) ، ماماني ، جارو ، دارو ، دخ (چرخ) ، دايي ، پوپ ( توپ) ، پپر ( يعني پرپر اسم خودش ) ، لل ( بروزن گل ) ، آپو ( هاپو ) ، آناش ( اوناهاش ) ، در ، به به ، دد ، دف ( رفت ) ، اومه ( بر وزن اومد ) ، ني ني ، ديش ( جيش ) ، امام ( بر وزن حمام ) ، آبه ، الو ( تلفن ) ، نون ، ما ( ماست )، اوله ( حوله ) ، لوله ! ، داغ ، تاتا ( كفش ) ، ددلي ( صندلي ) ، ادش ( يعنمي اونو به من بده ) ، اوبا ( لوبيا) ، مي مي ( شير ) ، ماني ( ماهي ) ، مونه ( مورچه ) ، نه ! ، ديدي ؟؟؟ ، ننده ( رنده ) ، بع بع ، ميو ، آپ آپ ، گار گار (كلاغ ) ، ما ما ( گاو ) و ..... اينم چند عكس جديد از نازگل من ، زلزله شیطون بلا : |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 9:13 قبل از ظهر توسط لیلا |
|
|
سلام سلام سلام . یه سلام خیس به همه دوستام . خیس خیس از بارونای بهاری |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط لیلا |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 بهمن1387ساعت 2:11 بعد از ظهر توسط لیلا |
|
|
سلام . افکارم پریشونه یه سری بهم میگن همین جای اولت بهتره ، بمون ! بی دردسر تره، اونجا مسئولیتش بیشتره ... یه سری هم میگن قبول کن و برو از این دخمه ، نمون ! برو و راحت شو ، چیه هی کتاب ببری و بیاری .. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 دی1387ساعت 9:10 قبل از ظهر توسط لیلا |
|
|
نمی دونم چرا یهو یاد گذشته کردم . شاید دلتنگی دوستان منو به گذشته کشوند . . . یاد دانشکده کردم با درختای توتش ، صندلیهای سبز توی حیاط ، آسانسورش با اون دکمه قرمزه ، فنهایی که روش می نشستیم و هی میگفتن ننشینید ، پشت بوم دانشکده که یدفعه بهش سرک کشیدیم ، اتاق پر ازدود دکتر حری ، سلف با میزهای سبز! ، آمفی تئاتر و فیلم گلادیاتور ، کتابخونه و آقای توکلی ، یاد دکتر درانی به خیر ، خانم عالیخانی ، محسنی دیگه ذهنم یاری نمی کنه شما یاریش کنید. شیرینه ها ... امتحان کنید . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 آذر1387ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط لیلا |
|
|
تولد تولد تولدش مبارک
مبارک مبارک تولدش مبارک ...
کوچولوی من امروز یکساله شده . اول صبح هم یه واکسن دردناک از خانوم دکتر هدیه گرفت... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 آذر1387ساعت 10:9 قبل از ظهر توسط لیلا |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 آبان1387ساعت 7:37 قبل از ظهر توسط لیلا |
|
|
ده سال پیش برای ما که ورودی ۷۷ دانشگاه بودیم اولین جلسه کلاس روانشناسی عمومی دکتر افشنگ بود ... بحث استاد هدف زندگی بود . گفت ۱۰ سال دیگه بیایید همین جا پیشم ببینم به این هدفهایی که الان توی ذهنتون دارید رسیدید یانه ! این حرف دکتر افشنگ مثل زنگوله توی گوشم صدا داده تا امروز . حالا دقیقا ۱۰ سال گذشته ، به هدفهامون رسیدیم یا نه ؟؟؟ یادش به خیر ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 مهر1387ساعت 8:13 قبل از ظهر توسط لیلا |
|
|
شروع ترمه و کارهای ما هنوز تموم نشده . یه جابجایی کن فیکونی هم در کتابخانه مان داریم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 10:27 قبل از ظهر توسط لیلا |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 9 شهریور1387ساعت 9:22 قبل از ظهر توسط لیلا |
|
|
هر کسی توسط خود ، آباد یا ویران می گردد . . .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 مرداد1387ساعت 11:50 قبل از ظهر توسط لیلا |
|
|
سلام . این اس ام اس وقتی به دستم رسید ساعتها فکرمو مشغول کرد و تا نا کجا آباد برد : مردها وقتی ازدواج می کنند روی رویاهای گذشتشون خط می کشند ولی زنها با ازدواج روی رویاهای آیندشون خط می کشند...!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 تیر1387ساعت 9:25 قبل از ظهر توسط لیلا |
|
|
سلام . این روزها طبق معمول همه روزها سرم شلوغه . بچه داری هم حسابی زده تو کارم و روزهام شلوغ تر از قبل شده مثل همیشه دنبال اخبار تازه ام فضولی دیگه کافیه . برم یه زنگ بزنم خونه مامانم اینا . آخه پرنیانو میذارم پیش مامانم. طفلک این مامانا . تا کی باید جور مارو بکشن ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 8 تیر1387ساعت 10:16 قبل از ظهر توسط لیلا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 9:38 قبل از ظهر توسط لیلا |
|
|
سلام . باز هم آمدم . روزها و ماهها گذشت تا مرخصی من هم به سر رسید و دوباره آمدم . کار و زندگی . زندگی و کار . در هر صورت زمان می گذرد،چه مرخصی باشیم ، چه سرکار . عمر ماست که همین طور می رود و ما آن قدر در روزمرگی و یکنواختی وول می خوریم که متوجه گذر ایام نیستیم . دختر کوچولوی من الان ۵/۶ ماهه است . باز هم زمان می گذرد و او برای خودش بزرگ و بزرگ تر می شود و من ... به هر حال باز هم سلام... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 خرداد1387ساعت 9:9 قبل از ظهر توسط لیلا |
|
|
این دفعه سلامی در کار نیست . این دفعه خداحافظی است برای چند ماه خداحافظ تپل باشید و خوشحال . . .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 مهر1386ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط لیلا |
|
|
سلام . اول از این همه کامنت پست قبلی که برام گذاشتین بسیار بسیار متشکرم دوم این که من دیگه دارم میرم . با اجازه تون بنده از اول آبان یک ماه در مرخصی استعلاجی ام و پشت سرش هم ۶ ماه مرخصی زایمان . جمعا میشه به عبارتی ۷ ماه مرخصی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 4:15 بعد از ظهر توسط لیلا |
|
|
این لینک روببینید . برای اطلاعات عمومی تون ظرف دو سه روز آینده خوبه :
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 16 مهر1386ساعت 4:12 بعد از ظهر توسط لیلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ مال من و پرنیانه ! پرنیان دختر کوچولوی منه که در تاریخ 11 آذر 1386 بدنیا اومده و به اندازه تموم دنیا دوستش داریم...
|
| پیوندها |
|
آزاده اعظم لیلا.ذ شهلا آوا ني ني سايت شایان آرین ساینا بارمان یه پرنیان دیگه !! |
|
RSS
|