تبليغاتX
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker وبلاگ شخصی من
یک جمع دوستانه
 پرنیان رو از شیر گرفتم . اینم چند عکس جدید از همین روزها :

 pymq5i9790j1pn5k8n7t.jpg iisc7slnti03z75md1y1.jpg
s5m4fqwkfmm5ux9pv7o.jpg 0gmz24dipfjbxvxecwiv.jpg
59274l7mupp5sd1ovct9.jpg ge402p8qkniem6jjh71.jpg


+ نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط لیلا | 

یه چیزی رو وقتی داریم قدرشو نمی دونیم ، ولی وقتی از دستش میدیم تازه میفهمیم که چقدر میخواستیمش ...!

 تادیروز که روزه بودم کلی غر می زدم که خسته شدم دیگه ، ولی امروز که روزه نیستم احساس می کنم یه چیزی کم دارم ، میخوامش ... !

کانال رو عوض کنم و از پرنیان هم براتون بگم : پرنیان جدیدا از "لولو درازه " حساب میبره . لولو درازه یه لولوی درازیه که خواهرم با چادر درست کرده و خیلی دراز و وحشتناکه ( در عین حال خنده دارهم هست ) . پرنیان هم مدام توی خونه راه میره و با اون نوک زبون شیرینش میگه :

" لولو ددازه  منیان گذا میخوله ، لولو ددازه منیانو نخولی" ( ترجمه : لولو درازه پرنیان غذا میخوره ، پرنیانو نخوری )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 9:56 قبل از ظهر  توسط لیلا | 
سلام . از همه دوستای عزیزم تقاضا دارم یک پیامک حاوی نام خودشون برام ارسال کنند تا بتونم دفترچه تلفن  گوشی جدیدم رو راه اندازی کنم . با بلایی  که سرگوشی قبلیم اومد( توضیح در پست قبلی ) الان موندم آس و پاس و هیچ شماره ای رو هم در دفتر تلفن مغزم ندارم ، متاسفانه !!!     لطفا کمک ...        

F1   F1   F1    F1   F1     F1     F1      F1      F1    F1

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط لیلا | 

سلام . خیلی وقته این ورا آفتابی نشدم . به دلیل حجم بالا و ترافیک کاری ناشی از ثبت کتابهای نمایشگاه کتاب و وقایع وابسته به اون مدتیه که سرم حسابی شلوغه و وقت وب گردی ندارم . اومدم اهم اخبار رو بگم و برم . شما هم برام اخبار جدید رو کامنت کنید !!!

نی نی ناز لیلا.ر در ۲۰ مرداد ۸۸ بدنیا اومد . اسمش هم آرمیتا جونه .

امروز تولد آزی عزیزمه . تولدت مبارک .

راستی پرنیان موبایلمو انداخته بود توی ماشین لباسشویی. منم که متوجه نشده بودم لباسهارو ریختم و ماشینو روشن کردم . گوشیم  کلا به ملکوت اعلی پیوست !!!!!!!!!!! فعلا همه مسیرها به من مسدوده به غیر از این وبلاگ !

...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 9:53 قبل از ظهر  توسط لیلا | 

مهرماه 1378 که برای شروع سال دوم دانشجویی دوباره به دانشگاه و خوابگاه برگشتیم ، انجمن اسلامی دانشکده توی نمازخونه،  فیلمهایی از 18 تیر برامون پخش کرد که هیچ بنی بشری ندیده بود و ندید هم ! صحنه هایی آزار دهنده از شکنجه بچه های کوی ، غلتوندن دانشجوهای مجروح روی انبوهی از شیشه های شکسته ( که یکیشون میگفت توی همه بدنم شیشه خرده فرو رفت ، حتی ... ) ، پایین انداختن چند دانشجو از تراس  ( به شهادت هم اتاقی های گریانش ) ، فرار چند تا از مجروحین از نرده های پشت کوی که به بزرگراه چمران راه داشت ( میگفتن با حال زار حتی جرات رفتن به بیمارستان شریعتی که چند صد متر اون طرف تر بود رو هم نداشتیم ) ، اتاقهای خونین ، جزوه های پاره پاره و . . .

اون روزتوی نمازخونه دل همه به درد اومد و اشک همه جاری شد  . و این چند روز دوباره تکرار اون قصه  تلخ . . . جالبه که باز هم مثل همون روزا دارن دنبال این میگردن که : " چه کسی اجازه ورود به کوی دانشگاه رو صادر کرد؟؟؟؟؟؟؟؟ "

 حتما دوباره میخوان مثل سردار نظری  رو سرش گل ( گاف  رو با ضمه بخونید !!!) بریزن . . . !!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 9:12 قبل از ظهر  توسط لیلا | 
بخشی از بیانیه مهندس موسوی منو به خاطرات وحشتناک ۱۰ سال پیش برد ، وقتی من دانشجوی سال اول در دانشگاه تهران بودم ...

 " اگر با مسببین جنایت کوی دانشگاه در 18 تیر 1378 به گونه ای مناسب و قانونی برخورد می شد امروز شاهد تکرار آن فجایع در ابعادی وسیع تر و وارونه جلوه دادن واقعیتها به گونه ای جسورانه تر نبودیم.  "

+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 9:31 قبل از ظهر  توسط لیلا | 

بای ذنب قتلت . . .

http://www.4shared.com/get/113100635/aa4aa60b/marge_khaharam.html

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D8%AF%D8%A7_%D8%A2%D9%82%D8%A7_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86

shahid rooz shanbeh gajamoo

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 تیر1388ساعت 8:38 قبل از ظهر  توسط لیلا | 
قدیمترا ، که حکومت نظامی میشد منظور و هدفشون این بود که مردم کمتر باهم ارتباط برقرار کنن. (بنا به دلایلی ) ، الانم که ۴ روزه از اس ام اس خبری نیست ، سرعت اینترنت به شدت پایینه ، حتی یه شماره تلفن ثابتم به زور میتونی بگیری ( مخصوصا تهران رو ) ، ... ( بازم بنا به دلایلی !) ، اینم یه جور حکومت نظامیه ! 

دوره زمونه همه چیش عوض شده ، همه چیش پیشرفت کرده...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط لیلا | 

تا الان ۲۸ میلیون رای شمارش شده رسما اعلام شده . مجموع آرائ ۴ نفردقیقا با مجموع کل آرا میخونه !!!!!! چطور میشه توی ۲۸ میلیون رای یدونه رای باطله یا سفید هم نباشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یا چطور میشه که سالهای پیش با همین روند  ، شمارش تا فردا شبش طول می کشید ولی این دوره تا ساعت ۱۰ صبح ( ظرف ۱۰ ساعت ) همه چی تموم بشه ؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 23 خرداد1388ساعت 9:0 قبل از ظهر  توسط لیلا | 

نمی خواستم وارد بحث انتخابات شوم ، ولی نتونستم توی دلم نگه دارم :

آدمی به بی ادبیاتی احمدی ن ژ ا د  توی عمرم ندیده بودم . احساس می کنم حرفایش  نشسته است . . . 

+ نوشته شده در  شنبه 16 خرداد1388ساعت 8:58 قبل از ظهر  توسط لیلا | 

سلام . توی نی نی سایت یه مسابقه شکار لحظه ها گذاشتن که موضوع این هفته اش " خنده " است . لینکشو براتون میذارم برید ببینید تا یه کم دلتون وا بشه :

http://www.ninisite.com/discussion/thread.asp?threadID=12371

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط لیلا | 

سلام . منو عاطفه و معصومه و مریم ۴ سال باهم توی اتاق ۳۱۴ فاطمیه ۲ کوی دانشگاه تهران زندگی کردیم . نمی دونم چرا یهم یادشون کردم . شاید خواب دو سه شب پیش منو وادار به نوشت این  پست کرد .  ما ۴ تایی دانشجوی دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه تهران ورودی ۷۷ بودیم . الان بعد از گذشت هفت هشت سال از فارغ التحصیلیمون هرکدوم یه گوشه از ایران سرگرمیم . اما به یاد هم هستیم .

از بزرگ به کوچک مینویسم :

عاطفه الان کارمند دانشگاه پیام نور ساریه . با یکی از همکاراش عقد کرده و اونجوری که میگه عروسیشون ۸/۸/۸۸ هست . عاطفه به همون لیسانس روانشناسی بالینی از دانشگاه تهران بسنده کرد .

معصومه کارمند بهزیستی کاشانه . با یاشار که تربیت بدنی دانشگاه تهران میخوند ازدواج کرد . الان یه ۲ ماهی از عروسیشون میگذره . البته معصومه فوقش ( علوم تربیتی کودکان استثنایی) رو هم از دانشگاه توانبخشی تهران  گرفت . ایول داره !

منم که معرف حضور هستم. در حال حاضر کارمند دانشگاه آزادم . ازهمه عجول تر بودم . تیر ۸۲ با یکی از اعضای انجمن دانش آموختگان شهر خودم ! ازدواج کردم که ثمره شیرینش یه دخمل ۱ سال و نیمه به اسم پرنیانه . منم به همون لیسانس کتابداری از دانشگاه تهران بسنده کردم .

و اما مریم، که کارمند ثبت احوال مینو دشته . با پسر خالش عقد کرده و عروسیشون هم تابستونه امساله . مریم هم به همون لیسانس علوم تربیتی - مدیریت آموزشی از دانشگاه تهران بسنده کرد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 11:34 قبل از ظهر  توسط لیلا | 

 سلام . تصمیم گرفتم یه برگ از دفتر خاطرات دخترمو که توی بخش خاطرات نی نی سایت هست رو بکنم و برای شما اینجا بذارم . هر هفته خاطرات پرنیانو توی این قسمت براش می نویسم تا وقتی بزرگ شد بخوندشون و بفهمه که چه مامان آپ تو دیتی داشته !!!!!!!!!!!!

گل پري من ! ببخشيد كه چند وقتيه برات ننوشتم . امروز اومدم سنگ تموم بذارم . قربون اون نوك زبونت كه هر چي ميگم دست و پاشكسته تلفظ ميكني . كلماتي كه پرنياني من ميگه مثل : بابايي ، مامان ، باباجي ( باباي باباش ) ، عمو ، عمي ( عمه ) ، ممو ( بابا محمود، باباي خودم ) ، ماماني ، جارو ، دارو ، دخ (چرخ) ، دايي ، پوپ ( توپ) ، پپر ( يعني پرپر اسم خودش ) ، لل ( بروزن گل ) ، آپو ( هاپو ) ، آناش ( اوناهاش ) ، در ، به به ، دد ، دف ( رفت ) ، اومه ( بر وزن اومد ) ، ني ني ، ديش ( جيش ) ، امام ( بر وزن حمام ) ، آبه ، الو ( تلفن ) ، نون ، ما ( ماست )، اوله ( حوله ) ، لوله ! ، داغ ، تاتا ( كفش ) ، ددلي ( صندلي ) ، ادش ( يعنمي اونو به من بده ) ، اوبا ( لوبيا) ، مي مي ( شير ) ، ماني ( ماهي ) ، مونه ( مورچه ) ، نه ! ، ديدي ؟؟؟ ،   ننده ( رنده ) ، بع بع ، ميو  ، آپ آپ ، گار گار (كلاغ ) ، ما ما ( گاو ) و .....

اينم چند عكس جديد از نازگل من ، زلزله شیطون بلا :

View Full Size ImageView Full Size ImageView Full Size Image

View Full Size ImageView Full Size ImageView Full Size Image

View Full Size ImageView Full Size ImageView Full Size Image

View Full Size Image

+ نوشته شده در  شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 9:13 قبل از ظهر  توسط لیلا | 

سلام سلام سلام . یه سلام خیس به همه دوستام . خیس خیس از بارونای بهاری . غیبت کبری منو به بزرگی خودتون ببخشید . سال نو همهتون مبارک . خوبید ؟ تکراریه ولی مثل همیشه دلتنگتونم . آزی کدوم دوستمون عروس شده ؟؟؟؟؟ مشکوک نوشتی دوستمون !!!!!!!! یه  اس ام اسی بزنی نمیمیری . چه خبرا دیگه ؟؟ من یه مدتی با جابجایی سازمانی رفتم قسمت فارغ التحصیلان دانشگاه ولی دوباره روزگار وصل خودم رو جستم و برگشتم کتابخونه  . توی عیدم عروسی خان داداش بود و حسابی مشغول بودم . گذشت ایام رو نفهمیدم . به خودم اومدم دیدم ۱۳ به در شده .  سبزه گره زدمو اومدم سرکار ...!!!  همین . شما چطور ؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 12:35 بعد از ظهر  توسط لیلا | 
اولین عکس پرسنلی پرنیان من در ۱ سال و ۲ ماهگی :

 

9nwzpynqtsaoxl5u74i.jpgp0hmbxzth3x1kz6ka10m.jpgh405mxoj3o1t25x1xune.jpg

Free2Upload

+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1387ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط لیلا | 

سلام . افکارم پریشونه   . بد جوری توی یه دو راهی گیر کردم . قراره یه جابجایی سازمانی بشه و من از کتابخونه به قسمت فارغ التحصیلان برم .

یه سری بهم میگن همین جای اولت بهتره  ، بمون ! بی دردسر تره، اونجا مسئولیتش بیشتره ...

 یه سری هم میگن قبول کن و برو از این دخمه ، نمون ! برو و راحت شو ، چیه هی کتاب ببری و بیاری ..

چیکار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟  

+ نوشته شده در  شنبه 21 دی1387ساعت 9:10 قبل از ظهر  توسط لیلا | 

نمی دونم چرا یهو یاد گذشته کردم . شاید دلتنگی دوستان منو به گذشته کشوند . . .

یاد دانشکده کردم  با درختای توتش ، صندلیهای سبز توی حیاط ، آسانسورش با اون دکمه قرمزه ، فنهایی که روش می نشستیم و هی میگفتن ننشینید ، پشت بوم دانشکده که یدفعه بهش سرک کشیدیم ،  اتاق پر ازدود دکتر حری ، سلف با میزهای سبز! ، آمفی تئاتر و فیلم گلادیاتور ، کتابخونه و آقای توکلی ، یاد دکتر درانی به خیر ، خانم عالیخانی ، محسنی و سمعی بصری ، دکترکرمدوست ، حجازی ، خانم قزل ایاق ، شکویی ، آقای حقیقی ، مختاری معمار ، یاد بچه ها به خیر با اون اسامی دلنشین : غول مهربون ، کار و اندیشه ، اسب ، ارم و جیرجیر ، مصطفی ...

دیگه ذهنم یاری نمی کنه شما یاریش کنید. شیرینه ها ... امتحان کنید .

+ نوشته شده در  شنبه 23 آذر1387ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط لیلا | 
تولد تولد تولدش مبارک

مبارک مبارک تولدش مبارک ...

کوچولوی من امروز یکساله شده . اول صبح هم یه واکسن دردناک از خانوم دکتر هدیه گرفت...

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آذر1387ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط لیلا | 
سلام . ۱ ماه و ۵ روز دیگه تولد پرنیانه ! پرنیان ۱۱ آذر به دنیا اومد . کم کم داره به یک سالگی نزدیک میشه . اینم چند تا عکس جدید از نازگل من ...

من و ماماني

Image and video hosting by TinyPic


دالم نگاشي مي تشم ...

Image and video hosting by TinyPic



اينجا دالم مي كوبم رو سقف ماشين بابايي ...

Image and video hosting by TinyPic

موهامو ببينيد چگد دشنگه ...

Image and video hosting by TinyPic

اينام دندونامن ...

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آبان1387ساعت 7:37 قبل از ظهر  توسط لیلا | 

ده سال پیش برای ما که ورودی ۷۷ دانشگاه بودیم اولین جلسه کلاس روانشناسی عمومی دکتر افشنگ بود ... بحث استاد هدف زندگی بود . گفت ۱۰ سال دیگه بیایید همین جا پیشم ببینم به این هدفهایی که الان توی ذهنتون دارید رسیدید یانه ! این حرف دکتر افشنگ مثل زنگوله توی گوشم صدا داده تا امروز . حالا دقیقا ۱۰ سال گذشته ، به هدفهامون رسیدیم یا نه ؟؟؟

یادش به خیر ...

+ نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387ساعت 8:13 قبل از ظهر  توسط لیلا | 
شروع ترمه و کارهای ما هنوز تموم نشده . یه جابجایی کن فیکونی هم در کتابخانه مان داریم  که میشود قوز بالا قوز . دانشجوها هم که امان نمی دن . اینه که سرم شلوغه و فرصت وب گردی ندارم . شرمنده . . .
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط لیلا | 
سلام به همه . رفته بودم مسافرت که نبودم ! کلی تغییر روحیه دادم و فول شارژ بازم اومدم سر کار . روز از نو روزی از نو . ما هی می پرسیم چه خبر و  خبری نیست که نیست ! 

 تولد آزاده و بعد هم نرگس جون مبارک  چون حرف زیادی برای گفتن ندارم  ، از عکس های پرنیان براتون میذارم :

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 شهریور1387ساعت 9:22 قبل از ظهر  توسط لیلا | 
هر کسی توسط خود ، آباد یا ویران می گردد  . . .
+ نوشته شده در  شنبه 12 مرداد1387ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط لیلا | 

سلام . این اس ام اس وقتی به دستم رسید ساعتها فکرمو مشغول کرد و تا نا کجا آباد برد :

مردها وقتی ازدواج می کنند روی رویاهای گذشتشون خط می کشند ولی زنها با ازدواج روی رویاهای آیندشون  خط می کشند...!

 کلی فکرم رفت روی رویاهایی که خط خطی شدند ، ساعتها  دنبال رویاهای از دست رفته ام توی عالم تخیل گشتم ، افسوس خوردم و در آخر هم دست از پا دراز تر برگشتم همین جا . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 9:25 قبل از ظهر  توسط لیلا | 

سلام . این روزها طبق معمول همه روزها سرم شلوغه . بچه داری هم حسابی زده تو کارم و روزهام شلوغ تر از قبل شده . اینه که مثل گذشته نمیتونم  دو سه روز یه بار آپ کنم . هرازچند گاهی میام و مطلبکی می نویسم و سریع میرم  .

مثل همیشه دنبال اخبار تازه ام . چه خبرا ؟؟؟؟!!!!! از برو بچز... ؟ از درس خوونها ؟؟؟از پایان نامه هاتون ؟؟؟ از ازدواجیها ؟؟؟ مامانا ؟ باباها ؟ راستی یهو یاد سیران افتادم . مامان نشده ؟؟؟

فضولی دیگه کافیه . برم یه زنگ بزنم خونه مامانم اینا . آخه پرنیانو میذارم پیش مامانم. طفلک این مامانا . تا کی باید جور مارو بکشن ...  ( این قدر افکارم پریشونه و کارهام شلوغ پلوغه که از هر دری حرف میزنم . شما ببخشید ) بای .

+ نوشته شده در  شنبه 8 تیر1387ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط لیلا | 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 9:38 قبل از ظهر  توسط لیلا | 

سلام . باز هم آمدم . روزها و ماهها گذشت تا مرخصی من هم به سر رسید و دوباره آمدم . کار و زندگی . زندگی و کار . در هر صورت زمان می گذرد،چه مرخصی باشیم ، چه سرکار . عمر ماست که همین طور می رود و ما آن قدر در روزمرگی و یکنواختی وول می خوریم که متوجه گذر ایام نیستیم . دختر کوچولوی من الان ۵/۶ ماهه است . باز هم زمان می گذرد و او برای خودش بزرگ و بزرگ تر می شود و من ...

به هر حال باز هم سلام...

+ نوشته شده در  شنبه 25 خرداد1387ساعت 9:9 قبل از ظهر  توسط لیلا | 

این دفعه سلامی در کار نیست . این دفعه خداحافظی است برای چند ماه .

خداحافظ تپل باشید و خوشحال . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط لیلا | 

سلام . اول از این همه کامنت پست قبلی که برام گذاشتین بسیار بسیار متشکرم . سیل نظرات و احوال پرسی های شما در پست قبلی بی نظیر بود تا جایی که مجبور شدم برای خوندنشون از تیم نامه خوان آقای احمدی نژاد کمک بگیرم . طفلکی ها اونا هم کم آوردن و گذاشتن رفتن . شرمنده کردین این همه احوال پرس بنده بودین ...

دوم این که من دیگه دارم میرم . با اجازه تون بنده از اول آبان یک ماه در مرخصی استعلاجی ام و پشت سرش هم ۶ ماه مرخصی زایمان . جمعا میشه به عبارتی ۷ ماه مرخصی . حال کردین ، نه !!!! دلتون بسوزه از این همه مرخصی . آی کیف می ده ، آی کیف می ده  ، ۷ ماه ... اگه دلتون خواست شما هم می تونید امتحان کنید. الهی همه خوش باشن ، من هم از این همه مرخصی خیر ببینم . جای همتون رو خالی می کنم . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط لیلا | 
این لینک روببینید . برای اطلاعات عمومی تون ظرف دو سه روز آینده خوبه :

http://www.parssky.com/news/?NewsID=2079&Cat=Cmoon

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مهر1386ساعت 4:12 بعد از ظهر  توسط لیلا |